آیا قدرت چین در آسیا به اوج رسیده است؟
پکن خود را در موقعیتی ژئوپولیتیکی ناپایدار میبیند.
نوشتهٔ بیلااری کائوسیکن، دیپلمات پیشین سنگاپوری.

بهدلیل وسعت، همسایگی، وزن اقتصادی و نقش کلیدیاش در اقتصاد جهانی، چین همواره تأثیر قابلتوجهی در آسیا، بهویژه جنوبشرق آسیا دارد. اما بهدلیل همین عوامل، چین همیشه نیز منجر به بروز نگرانیهایی در آسیا و در سراسر جهان میشود. رویکرد دنگ شیاوپینگ مبنی بر پنهانکردن قدرت چین و صبر در انتظار زمان، بر پایهٔ آگاهی او از این تناقض بود. کشورهای بزرگ باید به کشورهای کوچکتر در حاشیهٔ خود اطمینان دهند. دنگ این نکته را شناخت و بر آن عمل کرد.
اما تا پایان دورهٔ هو جینتاو، حکمتی که دنگ بهعمل آورده بود یا فراموش شد یا نادیده گرفت، شاید چون پکن پیامدهای بحران مالی جهانی سال ۲۰۰۸ را بیش از حد تفسیر کرد و همانطور که ایالات متحده پایان جنگ سرد را بیش از حد خواند، آن را بهعنوان نشانهای از پیشبینی طولانیمدت کارل مارکس مبنی بر فروپاشی غرب، بهویژه ایالات متحده، بهصورت جهانی تفسیر کرد.
بهدلیل وسعت، همسایگی، وزن اقتصادی و نقش کلیدیاش در اقتصاد جهانی، چین همواره تأثیر قابلتوجهی در آسیا، بهویژه جنوبشرق آسیا دارد. اما بهدلیل همین عوامل، چین همیشه نیز منجر به بروز نگرانیهایی در آسیا و در سراسر جهان میشود. رویکرد دنگ شیاوپینگ مبنی بر پنهانکردن قدرت چین و صبر در انتظار زمان، بر پایهٔ آگاهی او از این تناقض بود. کشورهای بزرگ باید به کشورهای کوچکتر در حاشیهٔ خود اطمینان دهند. دنگ این نکته را شناخت و بر آن عمل کرد.
اما تا پایان دورهٔ هو جینتاو، حکمتی که دنگ بهعمل آورده بود یا فراموش شد یا نادیده گرفت، شاید چون پکن پیامدهای بحران مالی جهانی سال ۲۰۰۸ را بیش از حد تفسیر کرد و همانطور که ایالات متحده پایان جنگ سرد را بیش از حد خواند، آن را بهعنوان نشانهای از پیشبینی طولانیمدت کارل مارکس مبنی بر فروپاشی غرب، بهویژه ایالات متحده، بهصورت جهانی تفسیر کرد.

این مقاله از کتاب اسطورهٔ قرن آسیایی نوشتهٔ بیلااری کائوسیکن (مؤسسه Lowy و انتشارات Penguin، ۱۲۸ صفحه، ۶٫۹۹ دلار، اکتبر ۲۰۲۵) اقتباس شده است.
در جولای ۲۰۱۰، در یک جلسهٔ انجمن کشورهای جنوبشرق آسیا (آسَن) در هانوی، وزیر خارجهٔ چین زمان، یانگ جئیچی، با صدای مطلق اعلام کرد: «چین یک کشور بزرگ است و سایر کشورها کشورهای کوچکیاند؛ این یک واقعیت است.» گزارش شده است که یانگ این هشدار را در حالی صادر کرد که به وزیر خارجهٔ سنگاپور نگاه میکرد، زیرا سنگاپور جرأت کرده بود با گفتوگو دربارهٔ دریای چین جنوبی، خلاف خواستهای چین رفتار کند.
در سپتامبر ۲۰۰۵، ژنگ بیجیان، یک ذهنبرتر و مشاور ارشد دولت چین، مقالهای در نشریهٔ Foreign Affairs با عنوان ««صعود مسالمتآمیز» چین به وضعیت قدرت بزرگ» منتشر کرد. این عنوان تبدیل به محور اصلی گفتمان سیاست خارجی چین شد، هرچند واژهٔ «صعود» بعدها بهعنوان تحریکآمیز شناخته شد و جایگزین آن «توسعه» شد. چین درک کرد که درگیری با ایالات متحده و متحدانش میتواند رشد کشور را به خطر بیندازد.
اما پس از بهدست گرفتن قدرت توسط شیجینپینگ در سال ۲۰۱۲، واژهٔ «توسعه مسالمتآمیز» از واژگان سیاست خارجی چین ناپدید شد. در عوض، شعار «شرق در حال صعود و غرب در حال نزول» تبدیل به نکتهٔ مرکزی شد. چین رفتارهای تهاجمیتری نشان داد، نهتنها در دریای چین جنوبی بلکه علیه هنگکنگ، در دریای چین شرقی، اطراف تایوان و استرالیا، و در هیمالیا. این موضوع سطح نگرانیها را در سراسر آسیا افزایش داد.
این به این معنا نیست که آسیا بهسادهگی خواستههای چین را بپذیرد. اعضای آسَن همچنان به بحث دربارهٔ دریای چین جنوبی ادامه میدهند. ایالات متحده نیز بهطور منظم عملیات آزادی ناوبری در این منطقه انجام میدهد. ژاپن، استرالیا و هند نیز گشتهای دریایی سازماندهی میکنند. بریتانیا، فرانسه، آلمان و سایر کشورهای اروپایی نیز گاهی کشتیهای نظامی خود را به دریای چین جنوبی میفرستند و موضوع را به یک بُعد بینالمللی میکشند که پکن سعی در اجتناب از آن داشت.

یک توسعهٔ مهم اما تا حدی نادیدهگرفته شده در سه دههٔ گذشته، تغییری نامشخص ولی قابلدرک در نگرش نسبت به حضور نظامی ایالات متحده در جنوبشرق آسیا است که در واکنش به اضطرابهای ناشی از چین شکل گرفته است. شراکتهای دیپلماتیک همچون «کاد» (بین استرالیا، هند، ژاپن و ایالات متحده)، توافقنامههای امنیتی مانند «آوکوس» (پیمان استرالیا‑بریتانیا‑ایالات متحده)، افزایش هزینهٔ دفاعی ژاپن و رویکرد بیرونی فعالتر آن، و رهاسازی هند از تفسیرهای خالصانهٔ عدم همسوئی، همگی واکنشی به چین هستند و توجهها را به خود جلب کردهاند. اما آنچه بهصورت خاموش در جنوبشرق آسیا رخ داده است نیز پیامدهای مهمی دارد.
سنگاپور هرگز در ابراز نظرات خود مبنی بر اینکه نقش ایالات متحده در حفظ تعادل منطقهای غیرقابلجایگزینی است، خجالت نکش نداده است. اما وقتی در سال ۱۹۹۰ سنگاپور به ایالات متحده اجازه استفاده از برخی از تأسیسات خود را داد و یک تفاهمنامه برای این منظور امضا کرد، بحران بزرگی رخ داد. اندونزی و مالزی واکنشهای هیجانی نشان دادند، گویی سنگاپور با شیطان دستبهدست میشود تا کودکان خود را به بردگی فروخته کند. فشار فوقالعادهای بر سنگاپور توسط کشورهای همسایهاش وارد شد تا این تفاهمنامه را لغو کند. البته سنگاپور هرگز این کار را نکرد. بهسوی سال ۲۰۱۹ پیش رفت، زمانی که این تفاهمنامهٔ ۱۹۹۰ با حضور عمومی در مراسمی میان نخستوزیر سنگاپور، لی شینلونگ، و رئیسجمهور ایالات متحده دونالد ترامپ در سازمان ملل متحد نیویورک تجدید شد. چه اتفاقی افتاد؟ هیچچیزی، حتی یک ناله هم نشد.
تغییر واکنشها بین سالهای ۱۹۹۰ و ۲۰۱۹، آنقدر بهعنوان موفقیتی درخشان برای دیپلماسی سنگاپور محسوب نمیشود؛ بلکه بیشتر ناشی از شکستهای دیپلماسی چین است. در حالی که نگرشها نسبت به چین و ایالات متحده از کشوری به کشور دیگر متفاوت است و بههر حال پیچیدهاند، اضطرابهای فزاینده نسبت به چین امروزه حضور نظامی ایالات متحده در جنوبشرق آسیا را بهعنوان یک کالای عمومی منطقهای میداند، حتی اگر برخی از همسایگان این کشور هرگز این را به رسمیت نشناسند.
سیاست داخلی گاهی محدودیتهایی برای اقدامهای اعضای آسَن با ایالات متحده یا پذیرش اقداماتشان ایجاد میکند. با این حال، چندین عضو آسَن بهصورت مخفیانه ارتباطات دفاعی خود را از طریق شرکت در تمرینات نظامی با ایالات متحده و متحدانش، تردد کشتیهای نظامی ایالات متحده، توافقنامههای اشتراکگذاری پایگاهها و خرید تجهیزات نظامی آمریکایی گسترش دادهاند. تحولات ویدئویی و اندونزی، که دارای سنت قوی عدم همسوئی است، نمونههای قابلتوجهی هستند.
تغییرات ویتنام، که جنگی تلخ با ایالات متحده داشته و هنوز بیش از ۲۰۰ ۰۰۰ سرباز گمشده دارد، و اندونزی، که سنت قوی عدم همسوئی دارد، بهویژه آموزندهاند.


امروز، هر اقدام یک کشور آسیایی، بهویژه یک کشور جنوبشرق آسیایی، نسبت به چین انجام میشود، اغلب بهعنوان نقطهٔ نگرانی برای ایالات متحده تلقی میشود. چین نیز نگرش موازی دارد؛ چرا که بر این باور است که مشکلات آسیایی باید توسط آسیاییها حل شود و بارها تکرار میکند که قرن آمریکایی بهزودی جای خود را به قرن آسیایی میدهد.
آسیا یکی از متنوعترین قارههاست؛ شامل ۴۸ کشور با جمعیت ۴.۶ میلیارد نفر است که تقریباً ۲,۳۰۰ زبان مختلف، از جمله بیش از ۱,۰۰۰ زبان در جنوبشرق آسیا، را به کار میبرند. کاهش این پیچیدگی بهنوعی آزمون روانشناسی ژئوپولیتیکی تبدیل میشود که عمیقترین ترسها یا امیدهای شما را نشان میدهد یا یک صفحهٔ خالی که در آن انتزاعهای کلی یا دودویی ساده میپراکند؛ چنین رویکردی از نظر تحلیلی نادرست است. متأسفانه، این کار رایج است. میتوان آن را «تلهٔ دودویی» نامید.
مؤسسهٔ یوسف عیسیاک (ISEAS) سنگاپور، که از سال ۲۰۱۹ هر سال نظرسنجیهایی از کارشناسان و رهبران فکری منطقه انجام میدهد، تصویر دقیقتر و پیچیدهتری ارائه میدهد. این نظرسنجیها بهصورت مستمر نشان میدهند که در حالی که چین بهعنوان یک قدرت بسیار تأثیرگذار شناخته میشود، بهطور گستردهای مورد بیاعتمادی عمیق قرار دارد. واضح است که برخی از روشنفکران آمریکایی، که گاهی بیش از حد خودانتقادی میشوند، ممکن است از نتایج نظرسنجی ۲۰۲۴ که نشان داد ۴۲.۴ ٪ از پاسخدهندگان بهاطمینان یا بسیار مطمئن بودند که ایالات متحده «کار درست» را برای کمک به صلح، امنیت، رفاه و حاکمیت جهانی انجام خواهد داد، شگفت زده شوند. عدد قابل مقایسه برای چین تنها ۲۴.۸ ٪ بود. مهمترین متحد منطقهای ایالات متحده، ژاپن، پیوسته به عنوان پر اعتمادترین قدرت خارجی شناخته میشود.
تمام نظرسنجیها باید با احتیاط استفاده شوند. اما آنچه نظرسنجیهای ISEAS نشان میدهد این است که هیچ قدرتی کاملاً مورد اعتماد نیست، هرچند برخی نسبت به دیگران بیشتر مورد اعتمادند. اعتماد یا عدم اعتماد به هر قدرت به دلایل مختلف و در حوزههای متفاوتی شکل میگیرد. سعی در قرار دادن این نظرات در قالب یک الگوی ثابت بیفایده است.
بهعنوان مثال، علیرغم هشداری که اکثر دولتهای آسَن نسبت به «کاد» (Quad) میدهند، نظرسنجی ISEAS ۲۰۲۳ نشان داد که ۵۰.۴ ٪ از نخبگان سیاسی موافق یا کاملاً موافق بودند که تقویت کاد برای جنوبشرق آسیا مثبت و اطمینانبخش است. در سال ۲۰۲۴، ۴۰.۹ ٪ معتقد بودند که همکاری با کاد برای منطقه مفید است. تنها اقلیتهایی بر این باورند که کاد چین را تحریک میکند (۷.۴ ٪) یا آسَن را مجبور به انتخاب یک طرف میکند (۷.۹ ٪).
اما این نگرش مثبت نسبت به کاد، معادل با اطمینان به ایالات متحده نیست. تنها حدود ۳۵ ٪ در سال ۲۰۲۴ ایالات متحده را بهعنوان شریک قابلاعتمادی در امنیت میدانستند، در مقابل کمی بیش از ۴۷ ٪ در سال ۲۰۲۳. اما اگر واقعاً ایالات متحده را ناامنی میدانید، چرا روابط دفاعی را با آن بهبود میدهید یا فکر میکنید که کاد، که در مرکز آن ایالات متحده است، بد نیست؟
اگر بگوییم از گفتهٔ معروف رماننویس آمریکایی اف. اسکات فیتزجرالد، اکثر ما آسیاییها بهراحتی میتوانیم در عین حال دو یا چند ایدهٔ متضاد را در ذهنمان داشته باشیم و همچنان بهطور مؤثر عمل کنیم. این همانگونه است که دیپلماسی ما معمولاً کار میکند. در این زمینه، این گفته فیتزجرالد بینش عمیقتری نسبت به هنر دولتداری آسیایی ارائه میدهد تا بسیاری از علومپژوهان سیاسی و کارشناسان منطقه. آسیا مکان پرآشوبی است و چارچوب فکری که سعی دارد پاسخهای منظم به واقعیتی ناآرام بدهد میتواند به نتایج مشکوکی منجر شود. بهتر است با تناقضها کنار بیاییم.
این مسأله اغلب خارجیها را بهحیرت میاندازد، بهویژه وقتی آسیای جنوبشرقی میگوید «ما نمیخواهیم میان ایالات متحده و چین انتخاب کنیم». منظور ما این نیست که میخواهیم «بیطرف» باشیم، زیرا بیطرفی وضعیتی است که باید توسط دیگران پذیرفته و محترم شمرده شود و ما اعتماد نداریم که آنچنین خواهد شد. همچنین نمیخواهیم بهمعنای «برابری فواصل» بین ایالات متحده و چین باشیم، چون حتی نمیدانیم این چه معنایی دارد—و اگر هم بدانیم، مطمئن نیستیم که امکانپذیر باشد. و حتماً منظورمان این نیست که در پشتصحنه بمانیم، سکوت کنیم و امید داشته باشیم که دیگران مان را نادیده بگیرند؛ زیرا تاریخ جنوبشرق آسیا در نیمهٔ دوم قرن بیستم نمونههای تراژیک از کشورهایی را نشان میدهد که سعی کردهاند این کار را انجام دهند.
ما منظور این داریم که قصد داریم بر مبنای حاکمیتمان، بر اساس منافع ملی خود که خودمان آن را تعیین میکنیم، انتخاب کنیم. تعاریف ما از منافع در حوزههای مختلف متفاوت خواهد بود. نیازی نمیبینیم که تمام منافعمان را در یک جهت یا جهتگیری واحد ترتیب دهیم.
در حوزه دفاع و امنیت، سنگاپور از همان ابتدا واضحاً ایالات متحده و غرب را برگزیده است. اما در برخی موارد سیاسی—بهعنوان مثال، ادعای این کهِ «جهانیسازی» برخی ایدهها و حقوق سیاسی به کشورها صدای بیشتری میدهد تا در مورد چگونگی مدیریت امور داخلی در سنگاپور تصمیم بگیرند—نگرشهای ما بهسوی چین یا روسیه نزدیکتر است، که گاهی به ایالات متحده و دیگر شرکای غربی آزار میدهد. و در روابط اقتصادی، ما با هر کشوری که پیشنهادی مطابق با منافع، احتیاط و قانون ما داشته باشد، بهطور مثبت معامله میکنیم.
برای اکثر آسیاییها، مواجهه با رقابت قدرتهای بزرگ وضعیت عادی است و استراتژیهای همپوشانی، تعادلگیری و پیوستن به طرف (Band‑wagoning) بهعنوان گزینههای جداگانه در نظریه روابط بینالملل غربی دیده نمیشوند. اکثر آسیاییها معتقدند که میتوانند بهطور همزمان در حوزههای مختلف همپوشانی، تعادلگیری و پیوستن به طرف در برابر قدرتهای خارجی مختلف داشته باشند.
من ادعا نمیکنم که کشورهای آسیایی همیشه این بازی را بهدرستی انجام میدهند؛ اما در اصل این رویکردی است که آنها معمولاً سعی میکنند اجرا کنند. دیپلماسی جنوبشرق آسیا، بهویژه، تقریباً همواره چندهمسری یا همهجهتی بوده است. حتی متحدان ایالات متحده مانند ژاپن نیز نمیتوانند از شوکهایی که واشنگتن بر آنها وارد کرده است، مانند سفر نیکسون به چین در سال ۱۹۷۲ که سبکدیدهٔ چند ده ساله را بدون مشورت با هر متحدی تغییر داد، یا توافقنامهٔ پلاتاز ۱۹۸۵ که باعث یک دههٔ رشد کم شد، چشمپوشی نکنند. رابطهٔ آنها با ایالات متحده، اگرچه نزدیک است، هرگز رابطهای رمانتیک نیست.

این پرسشها زمانی که چین با سرعت در حال رشد بود، کمتر حساس بودند.
سه چالش اقتصادی مرتبط که چین با آنها مواجه است، شناختهشده و بهطور گستردهای مورد بحث قرار گرفتهاند: یک بخش مسکونی ناپایدار که بیش از یکچهارم تولید ناخالص داخلی را شامل میشود؛ بدهی عظیم دولتهای محلی که فشارهایی بر نظام بانکی ایجاد میکند؛ و فقدان اعتماد که اثر بخشی اقداماتی که پکن برای افزایش مصرف داخلی انجام داده است، محدود کرده است. اما شاید نکتهای که بهطور کافی مورد تأکید قرار نگرفته است این است که این مسائل نشانهٔ یک چالش سیاسی اساسیتر هستند.
در سال ۲۰۱۳، حزب کمونیست چین (CCP) برنامهای را عرضه کرد که بازسازی ساختاری را برای اجازهٔ بازیابی نقش بازار در تخصیص منابع بهمنظور «نقش تصمیمی» پیشبینی میکرد. اما بسیار کم از این برنامه اجرا شد. چرا؟ چین بیش از یک دهه است که دربارهٔ افزایش مصرف داخلی صحبت میکند، اما نرخ آن بهسختی زیر ۴۰ درصد از تولید ناخالص داخلی ثابت مانده است. دوباره باید پرسید: چرا؟
پاسخ به هر دو سؤال، صرفاً اقتصادی نیست (چین دارای صدها اقتصاددان برجسته است که نه تنها مشکل را شناسایی کردهاند بلکه راهحلهایی نیز پیشنهاد دادهاند)؛ پاسخ سیاسی است. نظام چین بهوضوح هنوز نظامی لینینگرایانه است که توسط حزب کمونیست رهبری میشود. ارزش اصلی یک حزب پیشرو به سبک لینینگری کنترل سیاسی بر تمام جنبههای دولت، اقتصاد و جامعه است. شی جینپینگ یک لینینگرای واقعی است؛ واکنش تقریباً پاولوی او به هر مشکلی، «حزب بیشتری» و کنترل بیشتر است. (این را در اصرار او به ادامه سیاست صفر‑کووید حتی پس از اینکه دیگر کارآمد نشده بود، میتوان دید.) بهطور تعریفشده، بازارهای آزاد به معنای کاهش کنترل سیاسی است.
چین ممکن است بهزودی بهیک دور چرخهٔ مخرب وارد شود—اگر در این وضعیت نیست، بهاحتمال زیاد در آن است. چین باید رشد کند تا منابع لازم برای برآوردن انتظارات رو به افزایش جمعیت را فراهم کند، اما حفظ رشد نیازمند تعادلی جدید بین کنترل سیاسی و کارآیی اقتصادی است. ایجاد این تعادل جدید مستلزم این است که حزب کمونیست ریسک سیاسی بیشتری را بپذیرد؛ کاهش این ریسکها نیاز به رشد دارد و به همین ترتیب. مگر اینکه حزب شجاعت سیاسی برای شکستن این حلقه را پیدا کند، اقتصاد چین بهصورت زیر بهینه خواهد شد. چین در جهتهای مخالف کشیده خواهد شد.
پس طبیعتاً تعجبی نیست که چین با یک بحران داخلی و خارجی بیاعتمادی مواجه است. خود شی جینپینگ علت اساسی این وضعیت است. نخبگان فکری، حزبی و تجاری چین نسبت به جهتگیری او نسبت به چین نااطمینان دارند، در حالی که رقابت با ایالات متحده عدم اطمینان جغرافی سیاسی دیگری به معادله برای سرمایهگذاران داخلی و خارجی اضافه میکند.
تا میانهٔ قرن، چه شی جینپینگ هنوز در قدرت باشد یا نه، عوامل دمografیک درازمدت نیز رشد را کُند خواهند کرد. سازمان ملل پیشبینی میکند که تا ابتدای قرن۲۲، جمعیت چین حدود نیمی از جمعیت کنونیاش خواهد شد. هیچ کشور بزرگی در تاریخ بهدستآمده تا اینقدر کاهش جمعیت را تجربه کرده باشد و هیچ کشوری نتوانسته است با کاهش نرخ تولدهای خود، این نزول جمعیتی را معکوس کند. فناوری در بهترین حالت فقط بخشی از راهحل برای جمعیت کاهشی است. راهحلهای واقعی مهاجرت و کارگران خارجی موقت هستند؛ همچنان که چین به این مقیاس دسترسی ندارد.
هیچ یک از اینها به این معنی نیست که به «قله چین» رسیدهایم، هرچه این عبارت به معنای آن باشد. حتی اگر چین حدود ۵ درصد رشد سالانه داشته باشد، این همانند افزودن یک استرالیا دیگر به اقتصاد جهانی در هر سال است. این «قله» خیلی بد نیست، اگر واقعاً چنین باشد. اما آیا این رشد کافی است تا بهخواستههای خارجی چین و انتظارات داخلی او پاسخ دهد؟ این سؤال باز است. و اگر پاسخ منفی باشد، زمان نشان خواهد داد چین کسالتزده چگونه رفتار خواهد کرد.
امّا آنچه واضح است این است که معضلات چین واقعی هستند و راهحلهای آسانی ندارند. با تأکید بر کنترل حزب کمونیست، شی دشواری یافتن تعادل جدید برای رشد را تشدید کرده است. شاید سیستم چین به نقطهٔ انفجار رسیده باشد که تغییر در آن بدون به خطر انداختن رویدادهای سیاهپرندهمانند (black‑swan) نباشد.
هیچ رهبری شجاعت یا ارادهٔ سیاسی لازم برای پذیرش ریسکهای لازم برای شکستن این دایرهٔ مخرب چین که دینگ ۴۰ سال پیش نشان داد، نداشته است. شی شاید در جمعآوری قدرت نابغه باشد، اما سوابق حکمرانی او در بهترین حالت میتواند توصیف بهعنوان ترکیبی از نتایج مثبت و منفی باشد. بهنظر نمیرسد که او چنین رهبری باشد.
چین باید با تناقضات داخلیاش در زمینهٔ جغرافیای جهانی که بهحالت عادی به رقابت میان قدرتهای بزرگ بازگشته، روبرو شود. در طول تاریخ چین، لحظاتی که خطر برای سلسلهها بیشترین شدت را داشت، آن زمانهایی بود که ابهامات داخلی و خارجی همزمان همپوشیدند. آیا ما اکنون در چنین لحظهای هستیم؟ چیزی بهطور واضح مشخص نیست، جز اینکه همانقدر که چین بیسؤال قویست، آیندهاش دیگر نمیتواند بهعنوان نسخهٔ آسیایی تفسیر ویگ از تاریخ — یک داستان پیشرفت مداوم — تلقی شود.