«من بارها شاهد شکست سیاستمداران بودهام»: درسهایی از زندگی یک نویسنده محیطزیست
پل براون به بازنگری کارنامهاش در پوشش بحران آبوهوایی، اجلاسهای ناموفق و انرژی هستهای میپردازد و نکاتی دربارهٔ انجام درست این کار ارائه میدهد.
پل براون از سال ۱۹۸۹ تا ۲۰۰۵ بهعنوان خبرنگار محیطزیست گاردین فعالیت میکرد و پس از آن ستونهای متعددی نوشت. او هفتهٔ گذشته پس از تشخیص سرطان ریهٔ پیشرفته، آخرین ستون خود را ارسال کرد. از تخت بیمارستانش در لوتن، پل بازتابهای خود را دربارهٔ ۴۵ سال نگارش برای گاردین ارائه میدهد.
ما در حوزهٔ آبوهوایی، مدیون مراتب زیادی به بانوی مارگریت تاچر هستیم. سیاستهای او برای من و بسیاری از خوانندگان گاردین ناپذیر بود. اما او بهجای سیاستمدار، خود را دانشمند میدانست و به این مسأله افتخار میکرد.
دقت ذهن پرسشگر تاچر اولین بار منجر به درخواست یک گزارش علمی دربارهٔ خطرات سوراخ لایهٔ اوزون شد و سپس به بررسی فاجعهٔ بالقوهی بزرگتری؛ یعنی تغییرات آبوهوایی. او در آن زمان در اوج نفوذ خود در صحنهٔ بینالمللی بود.

در همین حین، علاقه گاردین به محیطزیست بهتدریج افزایش یافت. «دوستان زمین» و «گرینپیس» به سازمانهای بزرگ و رادیکال تبدیل شدند، در کنار سازمانهای مستقرتر مانند WWF. اعضای جوان این سازمانها بهطور فزایندهای به گاردین مراجعه میکردند تا فعالیتهایشان را گزارش کنند و شغلهای سبز را تبلیغ نمایند.
بهعنوان خبرنگار عمومی روزنامه، نخست مأمور پوشش نیروگاههای هستهای شدم؛ زمانی که سردبیر علمی بیمار بود، اجازه دادند بهعنوان عضو خدمهٔ چندین کشتی گرینپیس ثبتنام کنم. در سفرهایی برای مسدود کردن خط لولهٔ سِللفیلد که پلوتونیوم را به دریای ایرلند میریزد، شرکت کردم؛ همچنین سفرهایی بهسوی سواحل برای برجستهکردن تخلیه فاضلاب و انواع خطوط لولهٔ شیمیایی بدون مجوز انجام دادم.
من شروع به گزارشگیری از کنفرانسهای بینالمللی برای حفاظت از دریاها و ذخایر ماهی کردم و بهترین نکته این بود که سه ماه را در قطب جنوب بر روی یک کشتی گرینپیس سپری کردم؛ کشتیای که سعی داشت و در نهایت موفق شد قطب جنوب را بهعنوان پارک جهانی توسط جامعه بینالمللی بهرسمیت بگذارد. در قطب جنوب، ۲۶ گزارش را از طریق ماهواره برای روزنامه فرستادم؛ نخستین خبرنگاری که مستقیماً از این قارهٔ یخبندان گزارش میداد.

پس از بازگشت، تاچر در نیویورک بهملل متحد در مورد خطرات تغییرات آبوهوایی هشدار میداد. اندک زمانی پس از آن، در ژنو گزارش میدادم که تاچر و دیگر رهبران اروپایی هشدار دادند جهان در صورت عدم کاهش استفاده از سوختهای فسیلی به فاجعهٔ بزرگی میانجامد.
در لندن، پیتر پرونستون، سردبیر ارشد گاردین که روزی به من گفت: «نمیتوانید بهدرستی دربارهٔ جایی بنویسید مگر آنکه خود آنجا باشید»، مرا به دفترش دعوت کرد و من را به عنوان خبرنگار محیطزیست منصوب کرد. حزب سبز در انتخابات اروپا ۱۶٪ رأی کسب کرده بود و تاچر آنها را تهدید میدید.

شصتسال شغلی از این پس ادامه یافت. در بیشتر زمانها کنار جان ویدال مینشستم که به همه چیز علاقه داشت. او مسئول ویرایش صفحات هفتگی محیطزیست شد و گاهی تمام کارهایش را رها میکرد تا برای ایدهای نوآورانه که معمولاً به داستانی درخشان تبدیل میشد، بهسفر رود. بیش از یک بار یادداستی بر روی میز من گذاشت: «آیا میتوانی این هفته صفحات را آماده کنی؟ من به آفریقا رفتهام.»
از همان ابتدا واضح بود که درک علمی تاچر با ایدئولوژیاش در تعارض است. مهار بازار آزاد قابلاجرا نبود. بهجای آن، همانطور که تمام سیاستمداران میکنند، سعی کرد توجه را به چیز دیگری معطوف کند؛ این بار مرکز هادلی برای پیشبینی و تحقیقات اقلیمی تاسیس شد تا موضوع را بهتر بررسی کند. این مرکز امروز بهعنوان یکی از مؤسسات معتبر جهان شناخته میشود.
اما این الگوی سیاستمدارانی که حقیقتهای ناخوشایند تغییرات آبوهوایی را میآموزند و سپس در اتخاذ اقدامات لازم برای حل مشکل کوتاهی میکنند، از آن به بعد ادامه دارد. در واقع، با پیدایش ردکنندگان آشکار تغییرات آبوهوایی، وضعیت حتی وخیمتر شده است.
در دههٔ ۱۹۹۰، در میان کنفرانسهای بینالمللی همچون یک سرسرهٔ پرهیجان بودم. در اجلاس زمین ۱۹۹۲ در ریو، برزیل، دیدم جورج اچ. دبلیو بوش و فیدل کاسترو در راهرو از کنار هم میگذشتند، طوری که گویی نمیخواستند یکدیگر را ببینند. ای کاش بهجای دفترچه یادداشت، دوربینی داشتم!
آنجا پیمان تغییرات آبوهوایی، پیمان تنوع زیستی و موارد دیگر شکل گرفت، اگرچه در حفاظت از جنگلها ناکافی ماند. توافقنامههای ریو دو ژانیرو مرا به سفرهای جهانی به کنفرانسهای طرفها (COP) در پایتختهای مختلف جهان فرستاد تا پیشرفت کند در مورد آبوهوایی را گزارش کنم.

در اوایل دههٔ ۱۹۹۰، بریتانیا در وضعیت رکود اقتصادی قرار داشت. پس از پایان اجلاس زمین، توجه بخش خبری گاردین به محیطزیست بهحداقل رسید. بازپسگیری خانهها و از دست رفتن مشاغل، بهطبیعی مسائل فوریتری بودند.
اما همانطور که دهه پیشرفت کرد، محافظهکاران در سال ۱۹۹۷ از قدرت کنار رفتند و وقتی جان پرسکات بهعنوان وزیرد محیطزیست منصوب شد، خبرهای زیستمحیطی بهسرِ دستور کار صعود کردند. تا زمان دومین اجلاس «زمین» در ژوهانسبورگ ۲۰۰۲، این موضوع دوباره در صدر فهرست خبری قرار گرفت.
تا پاییز ۲۰۰۵، من کاملاً خسته شدم. پس از همهگیر فاجعهبار دهان و پنجه گاو، هر بخش – داخلی، خارجه، شهر و ویژهها – هر روز میخواست بداند چه داستان (یا داستانهایی) برایشان دارم. طبیعتاً هر بخش ابتدا خواست داستان خود را دریافت کند. ویدال به من یک درس مهم آموخت: میتوان از غیبت از میز کار فرار کرد، به شرطی که با یک داستان خوب بازگردی. همزمان، بنیاد گاردین و نهادهای مختلف سازمان ملل من را بهعنوان مدرس در زمینههای محیطزیست بهکار گرفتند و بهسفرهای شرق اروپا و آسیا میدادند تا به دیگر خبرنگاران آموزش دهند که چگونه این موضوع را پوشش دهند. تا سال ۲۰۰۵ فشار کار آنقدر زیاد شد که من از شغل خود استعفا دادم (استحقاق بهعنوان redundancy). شش ماه پس از رفتنم، گاردین پنج نفر را برای انجام کار قبلیام مشغول کرد.

من در ۲۰ سال پس از آن به نوشتن دربارهٔ تغییرات آبوهوایی و موضوعات مرتبط برای مجموعهای وسیع از نشریات پرداختم؛ شامل صدها ستون Weatherwatch و Specieswatch برای گاردین. در کنفرانسهای بیشتری شرکت کردهام، مثل COPهای پاریس و ورشو، و به آموزش خبرنگاران جوان در نحوه پوشش این رویدادهای پیچیده کمک کردهام تا به این حرفه که برایم بسیار ارزشمند بوده، بازگردانم.
اما همزمان با این همه، با ناامیدی مداوم، آنچه میتوان «سندرم تاچر» نامید را مشاهده کردهام: سیاستمداران هوشمندی که بارها و بارها بهدلیل نداشتن شجاعت کافی برای اجرای تصمیمات ضروری جهت مقابله با خطر رو بهافزایش تغییرات آبوهوایی، ناکام میمانند. طبیعی است که همانطور که در COP30 اخیر در برزیل مشاهده شد، آنها بهجای محیطزیست، با لابیهای سوخت فسیلی بیشتری مواجه بودند؛ پدیدهای که اولین بار توسط من و ویدال در دههٔ ۱۹۹۰ گزارش شد. آیا لابیهای سوخت فسیلی که بهخوبی تأمین مالی شدهاند، همیشه باید پیروز شوند؟
و توسعهای دیگر – که بهنظر من بسیار شوم است – رخ داده که موضوع اقدام برای مبارزه با تغییرات آبوهوایی را به حوزهای بسیار خطرناکتر کشانده: «رنسانس هستهای» اخیر. من در اوایل دههٔ ۱۹۸۰ پوشش صنعت هستهای را آغاز کردم و همانند تمامی روزنامهنگاران ماهر، در ابتدا بیطرف بودم.
اولین رنسانس هستهای در اواخر دههٔ ۱۹۸۰ رخ داد؛ زمانی که نیروگاه هستهای سایزول بی در حال ساخت بود. چندین پروژه دیگر نیز در طرحهای اولیه بودند، اما تاچر خواست هزینه و قیمت برق حاصل برای مصرفکنندگان را بداند؛ و وقتی که از اینکه دولت و او بهدلیل عدم شفافیت دربارهٔ هزینههای واقعی فریب خورده بود، خشمگین شد و برنامهٔ دیگر را لغو کرد. این یکی از بهیادماندنیترین داستانهای من بود.

حداقل دو «رنسانس» دیگر نیز به وقوع پیوست و از بین رفت، عمدتاً بهدلیل مسایل هزینهای؛ اما در حال حاضر دولت کر استارمر بهطور کامل بر هستهای متمرکز شده است – تا نارضایتی شدید بسیاری از فعالان محیطزیست.
حقایق مالی این است که سوبسیدهای دولتی بسیار عظیم است: مالیات هستهای بر مصرفکنندگان تحت فشار اعمال میشود. دولت دقیقا به چه چیزی فکر میکند؟ صنعت سوختهای فسیلی که وزن خود را به پشت هستهای انداخته، طبیعتاً خوشحال است؛ تمام این دههها ساخت و ساز جدید بدون تولید برق، حداقل یکدست یا دودست دهه دیگر سوخت گاز را بدونقید و شرط ادامه میدهد. این اتفاق تصادفی نیست که شرکت سنتریکا در پروژه سایزول سی سرمایهگذاری کرده است – چرا که در اصل یک شرکت گازی است. با توجه به اینکه ساخت سایزول سی احتمالاً ۱۰ تا ۱۵ سال طول میکشد، مقدار زیادی گاز اضافی سوزانده میشود و سود برای سهامداران بهدست میآید.
اما بزرگترین راز، رآکتورهای کوچک مدولار (SMR) است که نظریاً در کارخانهها ساخته شده و در محل مونتاژ میشوند؛ این کار باعث میشود ساخت آنها آسانتر و ارزانتر باشد. در ابتدا SMRها بهعنوان واحدهایی با توان کمتر از ۳۰۰ مگاوات تعریف میشدند، یعنی تقریباً یکسوم اندازه نیروگاههای هستهای یا گازی سنتی، اما اکنون رولز‑رویس آنها را به ۴۷۰ مگاوات بازتعریف کرده است چون حتی در مرحلهٔ طرح، شرکت نتوانست اقتصاد آن را توجیه کند.

چندین پروژه از این رآکتورهای کوچک وعده داده شدهاند، اما مشکل این است که هنوز وجود ندارند؛ فقط بر روی کاغذ یا روی کامپیوتر. هیچ کارخانهای برای ساخت قطعاتشان ساخته نشده، هیچ نمونهٔ اولیهای ساخته نشده و هیچ روند صدور مجوزی برگزار نشده است. تنها چیزی که دربارهٔ آنها میدانیم (که همچنین فقط روی کاغذ است) این است که در انتهای عمرشان زبالههای گرمتری تولید میکنند.
من میدانم بسیاری از همکارانم در گاردین ممکن است مخالف این نظر باشند، اما همانطور که پس از ۴۰ سال پوشش این صنعت به ناگهان نادیده میشوم، از آنها میخواهم که بهدقت به این موضوع ادامه دهند. در طول سالها بهطور مداوم اطلاعاتی با اعداد خوشبینانهٔ فوقالعاده دربارهٔ هزینهها و زمانهای ساخت و عرضهٔ انرژی دریافت کردهام؛ و در بدترین حالت، همواره بهطور مداوم فریب خوردهایم. برخلاف بادی و خورشیدی، هزینههای هستهای بهصورت پیوسته در طی دههها افزایش یافته است.
و اکنون این مسئله دوباره در سایزول سی در سوفولک و ولز شمالی تکرار میشود؛ عموم مردم بریتانیا مجبورند تماشا کنند که دولت میلیاردها پوند از پول ما را به هدر میبرد. روزنامهنگاران باید این هدررفت هولناک را افشا کنند. به نام آبوهوایی از آنها میخواهم که بهدقت به حقیقتها نگاه کنند، به تبلیغات باور نکنند و سعی کنند این هدررفت منابع را پیش از تشدید آن متوقف کنند.